شمس الدين محمد كوسج
203
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
فرامرز نه مرد ميدان اوست * نه اندر خور زخم پيكان اوست بترسم كه در جنگ كشته شود * ازو روى هامون چو پشته شود همى پهلوانى « 1 » زبان برگشاد * فرامرز را گفت بر سان باد عنان تكاور بپيچان ز كين * نبايد كه پى بر نهى بر زمين برو نزد رستم همه بازگوى * كه از بخت ما را چه آمد به روى نه هنگام بزم است و جاى شراب * كه گيتى سيه كرد افراسياب برآورد از ايران به چاره دمار * بر آوردگه چون نماندش سوار [ ز تركان گزيده است مرد دلير * كه با او نتابد به آورد شير ] ندانم ورا در جهان همنبرد * مگر نامور رستم شيرمرد من اكنون به چاره به آوردگاه * بگردم ابا ترك ناورد خواه اگر چند شد كوژ بالاى راست * توانم به آورد ازو كينه خواست به هر راه با او ببندم ميان * ببينيم تا بر چه گردد زمان اگر يار باشد جهانآفرين * نمانم كه پى برنهد بر زمين تو بربند اكنون به زودى « 2 » ميان * همى تاز تا پيش شير ژيان [ فرامرز گفت اى گو نامدار * بترسم ز يردان فيروزگر ] [ دگر آنكه نامآوران جهان * گشايند بر من به نفرين زبان ] كه پيرى بدينسان به چنگال شير * رها كرد فرزند گرد دلير دگر « 3 » نامور رستم شيردل * ز خونم كند خاك آورد گل تو پيرى و من كهتر از تو « 4 » به سال * اگر چند با فرّ و برزى و يال بترسم كه با او نتابى به جنگ * همه نام من بازگردد به ننگ
--> ( 1 ) . ن : پهلوى را . ( 2 ) . ن : ز نيرو . ( 3 ) . ن ، س : همان . ( 4 ) . ن ، س : من از تو كهتر .